تو گفتی برایم بنویس از خاطره از زمان از خدا و از عشق من در گوشه خالی ذهنم بر کاغذ سفید آن به دنبال نا نوشته ها گشتم از آغاز یک تنفس به نام تولد و تولد آغاز ماجرای انسانیت من و تمام دنیا شد رازی مبهم و بعد من و ماجرای آغازین شناخت راه ها کو ه ها و دره ها و تخته های چوبی بالا پوش خانه ها که در باد به هوا بلند می شد و رقص بید ها در باد و درخت انجیر و به که تنها میوه دست نیافتنی مان بود و بعد باران و بازیهای بارانی شاد کودکانه دور از هر هیاهو و نشاط کودکانه و ترانه خوان و آواز خوان کوچه ها و تابستان پر از شادی و زمان زمان در کمین این نشاط و سرور کودکانه بود تا وقتی که هیچ لبی دروغ نمی گفت و هیچ نگاهی نا پاک نبود و دستها دستان پاک باور بود واین گذشت وقتی که فریاد آغاز شد و خنده ها رنگ و بوی فریب به خود گرفت تو گفتی بنویس و من نوشتم : که زندگی با دستان تو آغاز شد و با نگاه تو بارور شد زندگی رویایی از حقیقت شد حقیقتی که از تو سخن می گفت دیگر بازی کودکی و گرگم به هوا نبود بازی دل دادگی بود و تپش قلبي پر از اندوه قلبي كه از باور و اعتماد به دستان گرم تو بارور مي شد در تاريك ترين شبها و برگ ريزان ترين پاييزها پاييز ياد تو شد و زمستان پر شد از خاطرات تو و تابستان شبگردي و آوارگي عشق تو و بهار عطر تن تو. و اين بود كه عشق آغاز شد در خانه كوچك قلب من براي تو ميگويم و براي تو مي نويسم طلوع گرم تو خاموشي سرد من بود بي پناه و تنها بي هيچ لحظه اي كه از آن من باشد و اين قدرت عشق شد و جادوي زندگي براي تو مي گويم تو گفتي برايم بنويس من با لبان تو سخن مي گويم مرا به كودكي ام برسان بگذار از تاريكي چشمانت عبور كنم من با زمان بيگانه ام دستان تو آغوش گرم تو مرا به بي نهايت مي رساند به خاطره و باران و به خدا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 0:25 توسط NIKAN |