تو خواهان شنیدن یک حرف بودی نگاه تو از بودن خالی بود و پر بود از در به دری میان کعبه خشتی تو که حتی خورشید به درون آن نمی تابید منتظر یک واژه بودی درونت پر بود از خواستن و ذهنت پر از رسیدن چشمان خسته تو بسته به تمام نورهای ممکن و مثل بازیگری که هر روز نقشی را اجرا میکرد مثل آدمک برفی کنار کوچه که میان نگاه های سرد رهگذران همیشه تنها بود یک واژه را جسنجو میکردی زندگی ات را میان حلقه های بازوانت تقسیم می کردی و میان قسمت خالی آن پرسه می زدی و چیزی را جستجو می کردی یک واژه یک نام احساس بودنت میان بوسه های خالی گم می شد و صدایت میان فضای مبهم اطاقت بدون هیچ انعکاس نا پیدا می شد و سوگند تو را لبان دیگری می شکست و تو باز هم منتظر شنیدن واژه ای حرفی کلامی خلوت کوچه ها را نگهبانی می کردی آنچه می خواهی نزد هیچ کس نیست بیارام بگذار دلت آرام گیرد و خارج از فصلها آنجا که همه چیز گم می شود و هیچ خاطره ای به ذهن نمی ماند و زمان می میرد و شب و سوگند و زندگی واژه ات را پیدا خواهی کرد آزاد و رها در میان هیچ واژه ات نگاشته می شود بر روی لبان تو و تو به آسانی آن را لمس خواهی کرد همان گونه که نفس میکشی با تمام وجودت آن را لمس خواهی کرد و ای کاش .............
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 1:7 توسط NIKAN |